با يه شعر حلبچه ای (رمان شعر)مثلن به روز شديم.......
کاری که هميشه فرهاد و روح الله انجام ................
و البته بعدازرفتن غزل معاصر نه دل نه د............
اينبار هم به خاطر عزيزی........................
به پروانه هايی که در پيله هاشان سوختن وصبوری رايادگرفتن....
وقتی از بلندای قامت درد می آید
می خواهد از تمام هستی بخواند
از تمام نداشته ها
از بودن ها و نبودن ها
این همه ی آنچه بود که با خود می آورد!
وقتی از بلندای قامت آسمان گذشت
وقتی هراسان
نفس نفس زنان به تاول گل رسید
ترسان گلبرگ ها را دور زد
با ملاجی بی هوا
به زمین کوفته شد
می خواهد بداند زمین دردش گرفت؟
وقتی از بلندای دیده ی خدا
به قهرآمد
برای شب خوابان بی هواس
تن داران هوس که شب را به صله ای
چرکین نگاه می کنند
جز قهر نبود،جز خستگی خویش نبود ....
حالا هی ما برای آمدن باران دعا کنیم.....
دستان بالا گرفته
داستان صخره های ماردار رانمی دانند
آنان سر به صخره ها کوبیدند
تا کودکان بازیگوش بی سر خویش را
کودکان بازیگوش بی دست را
کودکان دوان دوان بی پا را
برادرزاده های بی نفس شان را
بسوزانن با بی اعتنایی
بخوابانن با لالایی
لاوَ لاوَ لاوَ ای خاوِدَ سَراوَ
(لالایی لالایی این خواب تو سرابه)
تو خفتیَ ئازیزم باوگِد پا وَ رِکاوَ
(تو خوابیدی عزیزم بابات پا به رکابه)
که دعاهاشان نه آب
که از جنس دود بود و دود، دود...
اینجاست که به خیالتان مارها
مهاجمان تاریخ اند
آنها صاحب زمین هایی هستند
عزیزتر از جان و گلهای رازیانه
هرگوشه ای از زمین شان قاصدکی و تبری
و سنگی که با داشتنش
دیگر دنبال نام و نشانی نمی گردند.
تبرهاشان قادر،
پرهِناس، (نفس)
همه شان اصلن هِژار،هِژار،هِژار... (ناتوان)
آه از این مارها هر کدام به سو سویی.
داستان صخره ها و مارها را نمیدانند دستان بالا گرفته به تسلیم
حالا هی برای آمدن باران دعا کنیم.......
دستان بالا گرفته
داستان مسیحان بی نماز را نمی دانند
گوشه به گوشه ی این اسم
واژه به واژه ی این سرزمین
پیام آورنماز داری به پاکی تمام
به خود می پروراند!
وقتی تمام شب رامریمان بی مسیح
برای تبرئه خویش
دعای تبر می خوانند وخواب قاصدک و رازیانه بر زمینشان می بینند
وقتی از گلهای وحشی دشت، تاج خاری
برای کودکشان می سازند
یا چوبدارهای عصا گونه شان تمام وقت
تزئین زمین هاشان می کنند
وقتی کودکانشان فراموش شدگان تاریخ اند
که خبر از آغوش وشیر ندارند
وقتی هِناس هاشان
خس خسی بیش نیست به یادگار
تو گویی باید ترک کنند
ترک کنند این خاک را
ترک کنند بیشه زاروهمبازی های قاصدک گونه شان
هیچ دست بالا گرفته نمی داندشان
که اینان رسولان بی آب ومعجزه
در تن هایی نحیف
شاعران گل و تفنگ و تبرند.
حالا هی دعا کنید بلکه باران بیاید!!!
بلکه باران بیاید وخبر مارا بیاورد
کاری که قاصدک ها از وقتی همبازی ما شدند تن به آن ندادند
آه ازاین همه چراغ بی سو
از این همه هیزم که نمی سوزد.
وقتی از بلندای قامت درد می آید
می خواهد بداند از تمام بودهاونبودها
این همه آنچه که می خواهد بداند.
وقتی از بلندای قامت آسمان گذشت
رسید به پروانه های پر سوخته
اما مجالی برای خاموشی نبود.
رسید به پیله های بی پیله
همه آرزوی پیله داران سوخته بود
انگار که سالهای دیگر نه پیله ای خواهد بود و نه پروانه ای.
پروانه های سوخته شده،
پروانه های بی آوند،
پروانه های بی جاده وراه،
پروانه های بی رنگ ورو شده،
پروانه های ناقص بدنیا آمده،
همه آرزوی پروانه پروران دود شد و به قامت آسمان رفت.
حالا هی کشنده، کشنده، کشنده بگوئید
هی بگوئید پروانه های سمی
و کلکسیونهاتان پر ازاینان
با دهن بندهایی از هراستان.
ماهی ها از باران نیامده
به پشت شناکنان به کناره ها زدند و بی حرکت...
از مادرم شنیدم
ماهی ها عروسکان برسر آب بودندو
ماهیگیرهای حوالی دورتر
به قلاب هاشان
نشان سیاه زدند.
آتشفشانهامان سنگ گریه کردند
دیگرازسازهامان صدایی بر نیامد تا
هالپه ر گه کننده ها ( رقص کردی)
مور آورانی خبره شدند. ( مویه کردی)
گفت وگفت
مادرم باز گفت
به جای پدر جای برادرم و خواهرم
جاهاشان سبز، سفید ، سرخ...
آن هنگام که بایست می بارید این باران
می بارید این تقدیر به قولی الهی
می بارید این صافی
نیامد
واران نَه واری ایژِن ایی گنَمَ خِراوَ
(بارون نبارید میگن این گندم ِ خرابه)
تاسو نَکه گِلارِم تا سو نکه هِژارِم
( دلواپسی نکن اشک چشام دلواپسی نکن ناتوانم!)
تا تو وَخاو الهِ سی دی ایی دونیا خراو
( تا تو از خواب پاشی دیگه این دنیا خرابه)
و
برای سالها صخره هامان بی مارونشان
آب هامان بی ماهی
پیله هامان بی پرواز
زن هامان بی شیر
مردهامان بی تبر
اصلن زمین هامان بی من توو همه...
چشم تا چشم زمین بود و خاک بود و خاک.....
صخره ها بود و صخره ها و صخره ها... .
لعنت بر این دود بر قامت آسمان رفته..........
پیرهامان
می گویند:
وقتی رنگ به قامت آسمان نماند
کولی ها خبر از مرگ دادند و بی تبری
قاصدک ها لال شدندو همبازی
رازیانه ها رنگ باختند ورو به بی ثمری
دارها مسیح به خویش دیدند و بی مادری
تازه فهمیدیم
دعاهامان بی ثمر مانده
تا زمین پاسخگوی مادران باشد
چون دستان بالا رفته نمی داند
داستان
زنان چنگ به دست مارا
که انگشتانشان تاول زد...
زنانی که شیرشان خشکید
و پستانشان مور مور شدو پلاسید
تا لبان کوچکی را به خویش ببوید.
زنانی که تبردار بودندو
مرد بودندو
مردند
قامت به قامت آسمان می میریم
قامت به قامت آسمان می میریم و باران می شویم
باران می شویم که از نو
تا دوباره ها برای دل خاک
حالا هی دعا کنیم تا بیاییم
چنگ شویم و
لب تشنه بیایم برای دل مادران .
وقتی از بلندای قامت درد می آید
می خواهد از تمام هستی بخواند
از تمام نیامده ها
این همه ی آنچه بود که با خود آورد.
وناو نصرت ايليا